ساده دل

پیرزن همسایه زنبیل به دست از راه میرسد،  به او سلام میکنم و او لبخند زنان جوابم را میدهد زنبیلش آنقدر سنگین است که بزور آن را به دنبال خود می کشد کمکش میکنم و بارش را تا دم در خانه اش می برم.

 میگویم: حاج خانم پسرتون که ماشین داده چرا ازش نمی خواید کمکتون کنه؟ میگوید: آخه دخترم نمیدونی که اونم کار و زندگی داره الان دانشگاهه بعد از اونم میره سرکار نمی تونم که همه ش مزاحمش بشم.

او به درون خانه می رود و من در حالی که چند پاکت میوه در دست دارم و این دست و آن دست میکنم، میخواهم از عرض خیابان رد شوم که یکدفعه صدای بوق ناهنجاری را پشت سرم میشنوم تا خودم را نجات دهم پاکت میوه از دستم رها می شود ماشین با آهنگی تند که شیشه ها را می لرزاند بی توجه به من از روی میوه ها ی پخش شده می گذرد. نیم نگاهی عصبی به راننده میاندازم و ...

 می شنا سمش : پسر همسایه است پسر پیرزنی فرتوت با بارهایی سنگین در دست و غمهایی سنگینتر دل.