تیریپ افسردگی...
می گفت از زندگی خسته شده و میخواد تمومش کنه خودکشی را برای فرار از مشکلات بهترین راه میدونست بهش میگفتم چرا حالا خودکشی؟ میگفت افسردگی شدید گرفته احساس میکنه هیچکس دوسش نداره و بهش توجه نمیکنه هیچ چیز خوشحالش نمیکنه.

عینهو افسرده ها گوشه ی اتاقش می نشست و آهنگهای غمگین گوش

 میداد و گریه میکرد کم حرف و ساکت شده بود و میگفت زندگی چیز

 مسخره ایه و هیچ چیز جالب و سرگرم کننده ای واسش نداره میگفتم

 به خودت تلقین نکن تو افسرده نیستی فقط یه کوچولو از زندگی دلسرد

 شدی بدنبال علایقت برو ،پیاده روی کن و.... ولی گوشش به این حرفها

 بدهکار نبود بدجور تیریپ افسردگی گذاشته بود و به حرف هیچکس

 توجه نمیکرد ...حتی یه بار35000 هزار تومن واسه نیم ساعت دکتر

 روانشناس داده بود که از او هم هیچ امیدی عایدش نشده بود و خانم

 روانشناس یک سری حرفهای کلیشه بهش زده بود و یه سری قرص

عجیب و غریب بهش داده بود.دکتر و قرص از افسردگی بیرونش نیاوردند.

تا اینکه خانواده اش تصمیم  به مسافرت گرفتند چند هفته ای رفتند

 شمال وقتی برگشت یه آدم دیگه شده بود مدام از قشنگی های دریا و

 جنگل حرف میزد و روحیه اش صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود میگفت

 دلش میخواد تو دل طبیعت زندگی کنه.اون سفر جادویی کلی روش تاثیر

 مثبت گذاشته بود.نو شده بود ...پوست انداخته بود!

 

 

 

گل به آدم حس شادابی عجیبی میده این عکس رو از نمایشگاه گل و گیاه تهران انداختم...