الان ساعت دقیقا ٣:۴٢ دقیقه صبحه!چیکار کنم بیخوابی زده به سرم!تو طول روز زیاد وقت نمیکنم بیام اینترنت!سرم گرم درس و دانشگاه و خونه تکونی و رمان خوندنه!

تازگیا کتاب موبایل-کافه پیانو- رو شروع کردم قشنگ هست ولی آقا فرهاد از خیلی خط قرمزها گذشته و بعضی از جمله هاش واقعا بی ادبیه!نمیدونم چجوری اجازه چاپ گرفته و کلی ترکونده!یه جوری الگوی ما نویسنده های تازه کاره البته من که تصمیم ندارم پا جای اون بذارم ولی در کل کتاب سرگرم کننده ایه!

الان از ذوق زدگی دارم بالا و پایین میپرم!!چون همین الان که سایت اطلاعات هفتگی را باز کردم دیدم مطلبم در صفحه دوم مجله کار شده از خوشحالی کم مونده بود جیغ بکشم ولی خیلی جلوی خودم رو گرفتم!!! مقاله ای شروع کردم تحت عنوان -بیانیه حقوق زن- تا به حال دو تا از مقاله هام چاپ شده و تصمیم دارم ادامه بدم تا شاید یه روزی بشم یه روزنامه نگار واقعی و از سمت خبرنگار افتخاری بودن به یک خبرنگار ثابت مجله تغییر کنم!

امروز رفتم کتابخونه خیابونا غلغله بود مردم ریختن تو خیابونا تا یارانه هاشونو یه جوری خرج کنن من نمیدونم مردمی که مدام از نداری و گرانی و بی پولی مینالند دم عید تو خیابونا و مغازه ها چیکار میکنند؟

سه تا کتاب گرفتم آروزهای بزرگ چارلز دیکنز،کلبه عمو تم هریت پیچر استو و آموزش عکاسی!بدجوری هوس مطالعه زده به سرم تو این غلغله بازار خونه و بین سطل های رنگ و فرش های لوله شده ای که در انتظار شستن اند!

مامانم میگه تو هم وقت گیر آوردی مردم دم عیدی فرش میشورن و ظرفای کابینتشون رو گردگیری میکنن و .. اونوقت تو نشستی پای کتاب داستان!قربونش برم همیشه راست میگه !