آسمان آبی بود

دل من آبی تر

پهنه ی سنگی کوه

روبرویم گسترده بود

و من با جدیت بالا میرفتم

.

.

صدای آبشار

شرشر جویبار

و نغمه ی پرندگان

و دره ای پر از اسرار

غاری مخوف

چراغ قوه ای در دست

.

.

دشتی سر سبز

بوی یاس

نجوای درختان کاج

.

.

و من میدوم

چشمانم را میبندم

و نفس میکشم

.

ابرهای سیاه  آسمان را در برمیگیرد

نور

برق

رعد

-زندگی خیال نیست

این را مادرم میگوید

.

.

بارش باران

رویای نیمه کاره ام را میشوید

و در هم میریزد

.

من وسط یک چار دیواری حبس شده ام...