آزادي

پروانه يك كاغذي ام را برميدارم و به طرف حياط ميدوم.

و آنرا به طرف آسمان پرواز ميدهم.

پروانه خيالم جان ميگيرد.

بالهايش را باز ميكند و اوج ميگيرد.

در آخرين طبقه ي يك ساختمان در چارچوب پنجره اي خيره مي ماند.

هميشه در آرزوي ديدن او بود.

پروانه اي همانند او ولی واقعي.

اما او زنداني بود زندگي محدودش در يك شيشه ي در بسته خلاصه ميشد.

پسرك در اتاق را باز كرد و وارد شد.

و پروانه داخل شيشه را بي رحمانه با سوزن به برگه ي رو برويش دوخت.

و شادمانه خنديد.

پروانه ي كاغذي به چشمان پروانه ي محكوم چشم دوخت.

اما درخشندگي و اميد به زندگي چشم هاي او جاي خود را به سردي و بيحركتي داده بودند.

آرزو كرد

هميشه پروانه ي كاغذي باقي بماند.......