همزيستي

او تمام شب را گريه كرده بود و از صبح تا بحال براي دوستان و خانواده اش اشك ريخته بود اوتنها باقيمانده از اعضاي پرجمعيت خانواده اش بود شب پيش با حمله اي غير منتظره دشمن خانه شان ويران شده بود و تمام اهل خانواده اش به طرز وحشتناكي مرده بودندو جسد هاشان به طور كامل از بين رفته بود .او تحمل اين همه غم و غصه را نداشت و مدام به ياد روزهايي مي افتاد كه با خواهر و برادرهايش بازي ميكرد و شاد بود .او آرزو ميكرد كاش همانند خانواده اش مرده بود تا اينكه از تنهايي عاقبت بميرد.او تمام طول روز را در اطراف خانه ي ويرانه اش راه ميرفت تاشايد زخمي يا بازمانده ي را بيابد اما شدت حمله آن چنان زياد بود كه همه قتل عام شده بودند........................

دخترك رو به مادرش كرد و گفت :ماماني......مورچه...........مورچه...... زن مهمان رو به زن صاحبخانه كرد و گفت:مگه تو خونتون مورچه داريد؟ زن صاحبخانه با خنده گفت : نه بابا تاديروز داشتيم ولي ديروز با نفت همشون را كشتم. زن مهمان لبخند ريزي كرد وبه مورچه نگاه كرد دخترش مورچه را در دست گرفت و بين دو انگشت شست و سبابه له كرد........