مثل هميشه و بي سروصدا سر جاي هميشگي اش ايستاده بود و به روبرويش خيره شده بود و به رفت و آمد آدمهاي خوب وبد مي نگريست. تو دلش پر از حرف بود پر از حرفهاي ناگفته كه بايد آنها را به درستي نگه ميداشت من رو ميشناخت و در واقع ما باهم دوست بوديم و فكر ميكردم بيش تر از هر كسي به ديدارش ميروم و هديه اي به او ميدهم .‌آن روز هم با هيجان به طرفش رفتم از دور به نقطه اي زرد رنگ شباهت داشت كه به تدريج درنگاه من بزرگ وبزرگ تر ميشد عاقبت رسيدم و هديه ام را به او سپردم و شاد و مطمئن به راه خود ادامه دادم................................

صندوق پست زرد رنگ همچنان به روبرویش نگاه میکرد............