دو نگاه

تهران-زعفرانيه -فصل زمستان

در ساختماني مجلل خانمي در پنت هاوس بر روي كاناپه نشسته است فنجاني داغ از قهوه در دست دارد و از چشم اندازي زيبا روياروي ريزش دل انگيز برف است شومينه در گوشه ي اتاق فضا را حسابي گرم كرده است زن جرعه اي از قهوه مينوشد و با لبخند زمزمه ميكند: آه ...برف چقدر زيباست...مستخدم در اتاق را ميزند و وارد ميشود :خانم ماشين براي گردش و گشت و گذار در شهر آماده است. زن به طرف در ميرود انگار اصلا خياباني لغزنده و پوشيده از برف و يخ مردمي سرمازده كه با نگاهي عصباني به برف مي نگرند را نمي بيند....

تهران-حلبي آباد-فصل زمستان

كودكي با لباس كهنه و نخ نما بر تن گوشه ي محوطه ي بسته اي نشسته است كه به اصطلاح خانه اي است كه با حلب درست شده است مادرش در گوشه اي چند سيب زميني را در قابلمه ي مسي كهنه مي اندازد و با قيافه اي نگران ميگويد: پدر و برادرت دير كرده اند چقدر بهشان گفتم دنبال اين كارها نروند شايد دوباره.....اشك در چشمانش حلقه ميزند......بيرون از خانه پر است از بچه ها و خانواده هايي كه لباس گرمي بر تن ندارند و از فصل زمستان و سرما نفرت دارند. كودك با افسوس به مادرش ميگويد: مامان من از زمستون خيلي بدم ميآد كي برف و سرما تموم ميشه ؟مادرش او را در آغوش ميكشد تا گرماي وجودش را نثار بدن نحيف و يخ زده ي او كند....