آن قدر مشغول نوشتن داستانش شده بود و آن قدر درگير شخصيت هاي داستان بود كه تقريبا همه چيز را فراموش كرده بود. به نقطه اي خيره شده بود و با هيجان ناخن هايش را مي جويد تا در مورد اتفاق بعدي داستان فكر بكند و تصميم بگيرد. آخر سرنوشت قهرمان داستان برايش از هر چيز مهمتر بود و نسبت به او احساس مسئوليت ميكرد و دلش نميخواست او را در چنين موقعيت ترسناكي تنها بگذارد.

در همين موقعيت دلش ضعف رفت مطمئن بود از هيجان داستان نيست يكدفعه ذهنش درگير چيز ديگري شد و به سرعت از جا برخاست و به طرف آشپزخانه دويد و براي لحظه اي چشمانش را بست و در دل خدا خدا كرد وقتي منظره روبرو را ديد آهي از سر آسودگي كشيد. خوشبختانه زيادي در ماجراي داستان محو نشده بود....................... سيب زميني هاي توي ماهي تابه هنوز نسوخته بودند...