زن دست دختر كوچكش را در دست گرفت و از عرض خيابان عبور كرد، در آن طرف وانت هاي ميوه پشت سر هم قطار شده بودند و مردم در هياهوي خريد بودند. زن به دست آدمهايي نگاه ميكرد كه چندين پاكت ميوه دیده میشد همان آدم هايي كه مدام از نداشتن پول مي ناليدند. جلوي يكي از وانت ها دخترش ايستاد و به هلوهاي رسيده و آبدار خيره شد، مادر با افسوس محل نگاه دخترش را دنبال كرد و روي ميوه ها خيره ماند بدون تامل دست در كيف پولش كرد و جز 200 تومان پول ديگري نيافت. ناچار به طرف راننده رفت و قبل از اينكه سوالي بپرسد فروشنده حريصانه گفت: كيلويي 1000 تومان آبجي، اصل هلو بخر پشيمون نميشي.... چند كيلو بكشم؟ احساس بدي به زن هجوم آورد و او با صدايي كه از ته گلو مي آمد گفت: اندازه 200 تومان. مرد خنده اي كرد و گفت: برو آبجي خدا روزي ات را جاي ديگر حواله كند. زن دوباره گفت: چند دانه... براي بچه ميخوام. فروشنده با عصبانيت و بي محلي رويش را برگرداند............ اشك به چشمان زن هجوم آورد و او را به عقب راند، بغضش را فرو داد و به كنار دخترش رفت كه همانطور خيره به دستان مادرش ايستاده بود، دست او را محكم گرفت و راه افتاد. وقتي از رديف وانت ها كمي دور شدند صداي مهيبي از پشت سر شنيده شد. صداي تصادف دو ماشين........... زن هراسان برگشت و با ترس به صحنه نگريست، ماشين پژويي با وانت مرد هلو فروش برخورد كرده بود و شدت تصادف به قدري بود كه تمام ميوه ها را روي زمين افتاده بودند و له شده بودند. مرد فروشنده با قيافه اي شوك زده سرمايه اي را كه بر باد رفته بود مي نگريست. زن با نگاهي بي تفاوت صحنه را نگاه ميكرد، زير پاي دخترش يك هلو افتاده بود، دخترك هلو را برداشت و رو به آسمان لبخند زد و دست در دست مادرش از آنجا دور شد.