مادر سینی برنج را به دست گرفت و مشغول پاک کردن شد.شاهین در گوشه ی هال مشغول شمردن پول های قلکش بود و با اشتیاق آنها را چندین بار میشمرد.مادر برنج را به آشبزخانه برد و زیر لب زمزمه کرد: چرا بابات اینقدر دیر کرده؟و برنج را شست و دم گذاشت .سمیرا و سحر تخم مرغ های تزیین شده را به مادرشان نشان دادند و با خوشحالی به طرف سفره هفت سین که در گوشه ای پهن بود رفتند سفره ای که شامل: آینه گرد قرمز -قران -شمع -سیر -سکه- سمنو- سماق- سرکه -سنجد بود و سحر مدام از اینکه سفرشان یک سین کم دارد گلایه میکرد و رو به مادر میگفت: پس چرا بابا نمیاد من منتظرم. و مادرش گفت که همیشه همین موقع میاد. در این وقت زنگ در خانه به صدا در امد و سحر به سرعت در را باز کرد تصویر خسته ولی دلگرم کننده پدر در چارچوب در ظاهر شد که تنها پاکتی سیب بر دست داشت. سحر سیب ها را از دست پدر گرفت و با خوشحالی دوید تا هفت سینش را کامل کند.مادر با بهت جلو آمد و گفت: پس ماهی شب عید... پدر با شانه هایی افتاده نجوا کرد: نتونستم بخرم قیمتش خیلی گرون بود تازه برای عید هم قیمت خون باباشونو از مردم میگیرن.اصلا کی گفته حتما شب عید باید ماهی خورد؟ امشبو حاضری میخوریم .مادر با افسوس گفت :ولی بچه ها دلشون رو صابون زدن من هم سبزی پلو درست کردم...حرفی برای گفتن نبود پدر با ناراحتی به اتاق رفت و مادر به آشبزخانه. چند دقیقه بعد سفره پهن شده بود همراه با یک دیس سبزی پلو در وسط سفره .تا اینکه همه افراد خانواده برای شام حاضر شدند.شاهین پسر کوچک خانواده با نگاهی به سفره گفت : پس ماهیش کو؟ مادر با چشمانی که غم در آن موج میزد رو به پسرش گفت: پسرم ایشا الله یه روز دیگه میخرم واست. شاهین از سر سفره بلند شد و به اتاق رفت.هیچ کس میلی به غذا نداشت .تا اینکه شاهین به طرف در خانه رفت و گفت: زود برمیگردم. چند دقیقه بعد برگشت و درحالیکه چیزی تو دستاش بود جلو آمد و با لبخند گفت: پولهای تو قلکم اونقدر بود که شام شب عید رو بدون ماهی نخوریم. همه به دستان مشتاق و کوچک شاهین خیره شدند. آنها آن شب خوشمزه ترین با احساس ترین و لذیذترین شام شب عید را خوردند.سبزی پلو با تن ماهی.