آرام و بااحتیاط جلو میروم درست روبرویم بی حرکت ایستاده و به من نگاه میکند. به دور و برم نگاه می کنم انگار کس دیگری نیست صدای نفس های تندم را به وضوح میشنوم قدم دیگری به جلو برمیدارم کمی به سمت چپ حرکت میکند ...آب دهانم را قورت میدهم و شهامتم را روی شی ای که در دست دارم متمرکز میکنم و دو قدم دیگر به جلو میروم و خم میشوم .دستم را بالا و بعد به سرعت فرود می آورم. نگاه که میکنم حالم بد میشود و عقب میروم ....صحنه ی چندشناکی است....من او را کشته ام...... از آنجا بیرون می آیم و در را محکم پشت سرم میبندم ...ولی هنوز صحنه ی جنایت را در ذهنم تداعی میکنم .....سوسکی بیچاره با بدنی بی جان در کنار وان حمام افتاده است.....