مرد با شانه های فرو افتاده در خانه را بست و به سمت تاکسی فرسوده ی خود به راه افتاد تا یک روز کاری دیگر را شروع کند. آسمان صاف و خنک بود و باد مرطوبی میوزید.غروب که شد مرد به خانه باز گشت.وقتی مشغول قفل درهای ماشین بود متوجه ی پلاستیک مشکی رنگی در صندلی عقب شد آن را برداشت و داخلش را نگاه کرد.سیبهای سرخ به او چشمک میزدند با خود فکر کرد:پیدا کردن صاحب میوه تقریبا غیر ممکن بود .پس تنها کاری که میتوانست بکند این بود که به خانه برود .به محض وارد شدن به خانه دختر کوچکش دوید و پدرش را در آغوش گرفت و بوسید و  پلاستیک میوه را از او گرفت و با خوشحالی گفت ممنون بابایی و با لحن کودکانه اش ادامه داد: از کجا فهمیدی من  سیب قرمز هوس کرده بودم؟ پدر لبخندی زد و بغضش را فرو داد و دور شدن دخترش را تماشا کرد. به یاد آورد با وضع مالی خرابی که دارد چندین ماه است که میوه نخریده است .اشکی که در چشمانش حلقه زده بود بر روی گونه هایش غلتید....

 

زن که از مترو پیاده شد به طرف میوه فروشی به راه افتاد اصلا از جا گذاشتن میوه ها در تاکسی ناراحت نبود. از میوه فروشی چند کیلو سیب قرمز خرید و بار دیگر به سمت خط تاکسی به راه افتاد و تاکسی فرسوده و درب و داغانی را انتخاب کرد و رو به راننده گفت: مستقیم؟