آزادي

پروانه يك كاغذي ام را برميدارم و به طرف حياط ميدوم.

و آنرا به طرف آسمان پرواز ميدهم.

پروانه خيالم جان ميگيرد.

بالهايش را باز ميكند و اوج ميگيرد.

در آخرين طبقه ي يك ساختمان در چارچوب پنجره اي خيره مي ماند.

هميشه در آرزوي ديدن او بود.

پروانه اي همانند او ولی واقعي.

اما او زنداني بود زندگي محدودش در يك شيشه ي در بسته خلاصه ميشد.

پسرك در اتاق را باز كرد و وارد شد.

و پروانه داخل شيشه را بي رحمانه با سوزن به برگه ي رو برويش دوخت.

و شادمانه خنديد.

پروانه ي كاغذي به چشمان پروانه ي محكوم چشم دوخت.

اما درخشندگي و اميد به زندگي چشم هاي او جاي خود را به سردي و بيحركتي داده بودند.

آرزو كرد

هميشه پروانه ي كاغذي باقي بماند.......

/ 2 نظر / 15 بازدید
محمود

عاليه عزيز من از اين مطلبت خيلی خوشم اومد.موفق باشی عزيز.هرچی گل تو دنيا هست ماله تو

سعيد

هرکودکی که به دنيا مياد با احساس درد شرو به گريه ميکنه اين يعنی زندگی يعنی... خيلی عالی بود.شاهکار