همزيستي

همزيستي

او تمام شب را گريه كرده بود و از صبح تا بحال براي دوستان و خانواده اش اشك ريخته بود اوتنها باقيمانده از اعضاي پرجمعيت خانواده اش بود شب پيش با حمله اي غير منتظره دشمن خانه شان ويران شده بود و تمام اهل خانواده اش به طرز وحشتناكي مرده بودندو جسد هاشان به طور كامل از بين رفته بود .او تحمل اين همه غم و غصه را نداشت و مدام به ياد روزهايي مي افتاد كه با خواهر و برادرهايش بازي ميكرد و شاد بود .او آرزو ميكرد كاش همانند خانواده اش مرده بود تا اينكه از تنهايي عاقبت بميرد.او تمام طول روز را در اطراف خانه ي ويرانه اش راه ميرفت تاشايد زخمي يا بازمانده ي را بيابد اما شدت حمله آن چنان زياد بود كه همه قتل عام شده بودند........................

دخترك رو به مادرش كرد و گفت :ماماني......مورچه...........مورچه...... زن مهمان رو به زن صاحبخانه كرد و گفت:مگه تو خونتون مورچه داريد؟ زن صاحبخانه با خنده گفت : نه بابا تاديروز داشتيم ولي ديروز با نفت همشون را كشتم. زن مهمان لبخند ريزي كرد وبه مورچه نگاه كرد دخترش مورچه را در دست گرفت و بين دو انگشت شست و سبابه له كرد........

/ 4 نظر / 13 بازدید
نیما

سلام وبلاگ جالب وزیبایی داری حاضر به تبادل لینک هستی ؟

مصطفی

به کنار منه خسته اگر می آيی نرم و پيوسته بيا که مبادا ترکی بردارد چينی نازک تنهايی من سلام! واقعا دلم شکست.نگو که منو نمی شناسی. چرا جوابمو ندادی؟!اگه نمی خوايم بهم بگو مزاحمت نشم!

سعيد

چيزی نميتونم بگم فقط اينکه از اين به بعد بايد مراقب زير پامون باشيم!

فرشاد

سلام سارا وب خيلي قشنگي داري اگه شد بهم يه سري بزن[لبخند]