رويا

آسمان آبی بود

دل من آبی تر

پهنه ی سنگی کوه

روبرویم گسترده بود

و من با جدیت بالا میرفتم

.

.

صدای آبشار

شرشر جویبار

و نغمه ی پرندگان

و دره ای پر از اسرار

غاری مخوف

چراغ قوه ای در دست

.

.

دشتی سر سبز

بوی یاس

نجوای درختان کاج

.

.

و من میدوم

چشمانم را میبندم

و نفس میکشم

.

ابرهای سیاه  آسمان را در برمیگیرد

نور

برق

رعد

-زندگی خیال نیست

این را مادرم میگوید

.

.

بارش باران

رویای نیمه کاره ام را میشوید

و در هم میریزد

.

من وسط یک چار دیواری حبس شده ام...

/ 3 نظر / 5 بازدید
سعيد

سلام من شاعر نيستم اما به نظرم از نظر حس آميزی شعر قوی گفتی. موق باشی

مصطفی

سلام. خوبی گلم.منم مصطفی. به به!چه وبلاگه قشنگی داری.تبريک ميگم بهت. پيام کوتاه به من يادت نره. بای بای

مصطفی

سلام . منتظرما!دلم برات تنگ شده.اس ام اس چی شد؟!